نمیذارن که ما راحت بمانُم همهش گوين دوبيتی میتوانُم
اگرچه رفته بيدُم سی خودُم مو ولی برگشتم و بازم ترانُم
چگونگی ورود بابا بهروز عريان (متخلص به هويج) به عرصه شعر و شاعری و چگونگی کنار کشيدن ايشان از اين عالم البته بر هيچ فارسیزبان ادبدوستی پوشيده نيست. اما اگر جوانانی هستند که به علت صغر سن پيوستن بابا بهروز به جرگه شاعران و ماجراهای آن زمان را به خاطر ندارند میتوانند به جرايد آن روزگار يا نوشته بنده در آن ايام مراجعه کنند.
بابا در فروردينماه سال 1385 از تقويم جلالی با سرودن اولين دوبيتیها رسالت دشوار شاعری خود را آغاز کرد و در واپسين لحظات خرداد ماه امسال با انتشار دوبيتی مشهوری که دقيقاً صدمين اثر ارزشمند ايشان بود از دنيای شعر بيرون کشيد. آن دوبيتی که بعدها نقل محافل گشت اين بود:
دگر ديـوان خـود را مــو نـبـويُـم دگر سيفون و دسشويی نجويُم
بدين شعر صدم آخر شد اين کار دگـر شـعری بـرا مـلـت نـگـويُـم
"سيفون" و "دستشويی" همانگونه که ديگر اکنون هر طفل مکتب رفتهای میداند از عناصر نمادين در آثار شاعر است و به کرات در دوبيتیهای او به کار رفته. "بوئيدن ديوان" هم که در اشعار شاعران بزرگی مثل ميرزا اديب جحمرشی و ديگران هم آمده، کنايه از به سراغ شعر رفتن و شعر گفتن است. اما دقت کنيد به فاجعهای که در مصراع آخر خفته است: "دگر شعری برا ملت نگويُم". شاعر بس که از جامعه خود جفا ديده ديگر اين مردم را لايق "قيمتی لفظ دُر دری" خود نمیداند و به يکبار با مردم سرزمين خود قهر میکند. اپيزودی بس آشنا در تاريخ روشنفکری کشور ما. شکاف آزاردهنده بين روشنفکر و مردم بار ديگر اينجا حضور ناميمون خود را به رخ کشيد. شاعری مردمی و ورزشکار در اثر فشارهای وارده دفتر و ديوان از شعر میشويد.
بابا بهروز در دوران شاعری خود همواره در ميان مردم بود. با مردم زيست با مردم سوار مترو و تاکسی شد با مردم حرف زد و برای مردم و از زبان مردم شعر گفت. سياهیهای جامعه خود را به درستی ديد و همچو طبيبی حاذق کژیها را به زير تازيانه گرفت. مروری بر صد دوبيتی شاعر و جنبههای انسانی-اجتماعی آن مجال ديگری میطلبد و مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد. اما من باب نمونه مثلا دوبيتی زير را در نظر بگيريد که در آن شاعر سيستم بيمار آموزش مملکت و نحوه غلط سنجش آموزش کشور را رسوا میسازد:
عـزيـزُم در سـه کـنـکور گذشتـه دو تا قـبل و يـکی سـال گذشـتـه
سه درصد روی هم شيمی تپانده چطو ميکروبيولورژيست گشته
جمعه 22 ارديبهشت1385
يا دوبيتی زير را که در آن با نگاهی عميق و فلسفی به درد جاودان بشر اشاره میکند:
خداوندا زمين را گرد کردی بشر را در پی يک ورد کردی
که گويا از بد بخت مو اونو نصيب گرگ دندون گرد کردی
اما نصيب شاعر پس از اينهمه خدمت به جامعه و بشريت چه بود؟
به خاطر دارم وقتی شاعر در اوج شهرت و محبوبيت بود و طرفدارانش برايش فن کلاب (باشگاه هواداران) تأسيس کرده بودند، فشارهای فراوانی بر روح نازک شاعر وارد میآمد. انتظارات فراوان طرفداران از شاعر به عنوان مصلح اجتماعی و درخواستهای بیجای برخی هوادارنماها باعث شد چشمه طبع شاعر برای مدتی کاملا بخشکد. دوبيتی زير يادگار آن ايام تلخ و سخت است:
سه پنج روزه که مو شعری نگفتُم برا شعرُم يه موضوعی نجستُم
منو عاصی نموده فَن کِلاب اُم می گن آلبوم بدُم با عکس لُختُم
پنجشنبه 11 خرداد 1385
بديهی است که چنان تقاضايی از چنين شاعر بزرگی آن هم با اين ريخت و هيکل چقدر نامعقول و نابجاست. اينگونه فشارها از يکسو و مشکلات شخصی شاعر -که همگی به تفصيل در دوبيتیهای عاشقانه او آمده- از سوی ديگر باعث شد شاعر تصميم به خودکشی هنری بگيرد و سرانجام به حيات ادبی خود پايان دهد.
به محض انتشار آخرين دوبيتی و خبر درگذشت هنری استاد سيل ايميلها و آفها و اسکرپتها و اساماسها به سوی شاعر جاری شد که همگی مصرانه خواهان بازگشت ايشان به عرصه هنر بودند. حتی خود نگارنده علیرغم اينکه هميشه تلاش میکنم دخالتی در کار بزرگان نکنم، در شرايطی که غول يأس و نااميدی بر دلم چنگ انداخته بود، جسارتاً دوبيتی زير را مرتکب شدم و برای شاعر کامنت گذاشتم:
دلُــم تـنـگ دوبـيـتـی گفـتـناتـه شـديداً تشـنـه دُرسفـتـنـاتـه
تو هم تنها شدی عين خودُم باز دلُم قـربـون تنها خفـتـنـاتـه
حجم وسيع درخواستهای مردم و نيز احساس مسئوليت شاعر سرانجام باعث شد که ديروز يازدهم اوت بابا بهروز عريان رسماً بازگشت مجدد خويش به عرصه هنر را اعلام کند. و مانند هميشه اين خبر را به سبب لطف بیکرانشان به بنده دادند. خبر طبق معمول در قالب يک دوبيتی زيبا بود که برايم از طريق اساماس فرستادند. اساماسی که مانند قارقار کلاغی که فرارسيدن صبح را بشارت میدهد، پيامآور فرارسيدن فصلی نو در ادبيات ايران زمين بود:
نمیذارن که مو راحت بمانُم همهش گوين دوبيتی میتوانُم
اگرچه رفته بيدُم سی خودُم مو ولی برگشتم و بازم ترانُم
(ترانُم از مصدر ترانيدن به معنی ترانه سرودن و دوبيتی گفتن است و در متون مانوی نيز به کرات به کار رفته)
خدا را سپاس گفتم و بوسه بر السیدی زدم که:
صبح اميد که بُد معتکف پرده غيب گو برون آی که کار شب تار آخر شد
اميدوارم ادب دوستان و ايراندوستان با مراجعه مداوم به وبلاگ دوبيتیهای بابا بهروز عريان که تمپلتش هم تغيير کرده و چهره عوض کرده، خود را از اين بحر معنا سيراب سازند و شاعر بزرگ را از ساپورتهای معنوی خود بینصيب نگذارند. چنين باد.
الاحقر آيت
بيست و يکم رجب المرجب سنه دو الف و شش ميلادی