دوبیتی های بابا بهروز عریان

مو از دست دلُم شاشُم مي­گيره...

× 176

دریغ از اُسگلان عشق پرواز     به دنبالان قشر ناز و طناز

تو را از بهر بال خویش خواهند     وگرنه ارزشت هم وزن یک غاز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 15:51  توسط بابا بهروز عریان  | 

× 175

بیا از عاشقان پندی بگیریم     که تا ناگه برای هم نمیریم

تو خواهی زین سخن پندی به دست آر     و یا بر مغز تو از نو برینیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 0:12  توسط بابا بهروز عریان  | 

× 174

بیا ای نرگسُم بالا بلندُم     به زلفونت دو کفشُم را ببندُم

بسازُم دسته بیل از سرو قدت     زنُم شخم این دل خوشگل پسندُم

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 21:47  توسط بابا بهروز عریان  | 

× 173

زمان سرگرمی عاشق به دنیاست     زمان بازیچه ی دست دو مُلاست

زمان مانند ماهیهای تُنگ است      زمان سوراخ تنگ این دل ماست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 9:6  توسط بابا بهروز عریان  | 

× 172

تو از مادربزرگُم چی شنیدی؟     مگه مادربزرگُم را ندیدی!؟

زهی مادبزرگ و قصه هایش     شما مادربزرگ مو نبیدی؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 11:24  توسط بابا بهروز عریان  | 

× 171

عزیزُم حال مو امشو خرابه     دلُم مثل بلم بر روی آبه

نکن انگولُم امشو٬ خوابِ خوابُم     خدا آدِم شدن عین سرابه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 13:59  توسط بابا بهروز عریان  | 

× 170

ما شعر برای مردمان می گوییم     ما شعر برای عاشقان می گوییم

ما شعر برای دلخوشی های دل و     ما شعر از این دل و ز جان می گوییم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 21:50  توسط بابا بهروز عریان  | 

× 169

فهم ما در حد یک پروانه بید     فهم ما اندازه ی یک چانه بید

فهم ما چیزی به ... دشمنان     فهم ما دیواره ی یک خانه بید

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 23:21  توسط بابا بهروز عریان  | 

× 168

اگه میرُم مو اینجا یا که آنجا     اگه از مو پشیزی مانه بر جا

دهید این پور همرازُم «پرنده»     که با مو بوده اینجا یا که هر جا

داستان پرنده ۱ ٬ ۲ و ۳

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 12:29  توسط بابا بهروز عریان  | 

× 167

دلا دیگر نمی بینُم کسی را     رفیقی٬ لنگه کفشی یا خَسی را

اگر بینی که دل دردی ندارُم     نخوردُم خَرمَ آلوی گسی را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 13:58  توسط بابا بهروز عریان  | 

× 166

کتابی ما نخواندیم و ندیدیم     به زایشگاه و دانشگه نبیدیم

زبان را مثل مرغان می تلاویم     کدامین خط نوشتیم و نریدیم

آن دوست همراه وبلاگ٬ آن عاطفه ی کرم کتاب٬ از ما خواست کرده تا کتاب های محبوب خود بازگوییم. این ها باشد:
۱. بربادرفته و اسکارلت دنباله آن به همان زبان اصل بلادکفر که خواندنش بس ما را در گذشته طفولیت خوش آمد.
۲. جاناتان مرغ دریایی
۳. شازده کوچولو که تا به حال لذت خواندنش به سه زبان زندگی بوده است.
۴. انسان دوقرنی و اکثر داستان های سری کاراگاه بیلی٬ همه از آثار آن علمی-تخیلی نویس بزرگ٬ آن استاد و مرشد ایساک آسیموف.
۵. دید و بازدید٬ که اتوبیوگرافی دختری بود میان دوفرهنگ شرق و غرب.
و بسیار دیگر که از شماره خارج باشد. شمارگان این ۵ مورد نیز اولویت علاقه نباشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 17:31  توسط بابا بهروز عریان  | 

× 165

بیایید از هویجان پند گیریم     ز یاران چیز* قدرتمند گیریم

که گر از اسب خود اُفتیم روزی     ز اصل یار بوی گند گیریم

* چیز: ماهیتی پویا بر حسب میزان کجی ذهن شنونده و خواننده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 17:10  توسط بابا بهروز عریان  | 

× 164

نبودُم چند روزی نزد یاران     نگفتُم معر بزم هم قطاران

کمی خشک آمده این جوب شعرُم     در این اثنای باران های تهران

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 0:34  توسط بابا بهروز عریان  | 

× 163

بگفتُم این دوبیتی گرم و پر شور     به یاد کافه عکس دنج و پر نور

نداره موسیقی های سه تا صد     نداره مشتری های گر و گور

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 0:30  توسط بابا بهروز عریان  | 

× 162

به بابا گفتُم این ماشین خرابه     به جا بنزین تو باکش شاش و آبه

کرایه کن خری تا شاهِ عبدُل*     همه رویای شیرازت سرابه


* شاه عبدل مختصرشده ی کلمه ی اختصار شابدولظیم باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 9:42  توسط بابا بهروز عریان  | 

× 161

بدیدُم دیشب از این جمع دلدار     همان کو دامنش پر چین و گلدار

بگفتُم دامنت اِند* جواد است     بگفتا خب نمی خواهی دَرِش آر


* End

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 12:9  توسط بابا بهروز عریان  | 

× 160

در این یک ساله گُفتُم شعر زر زر      نمودُم شعر را اسباب کر کر

بیا شو همره سالک هویجان     نمک آبی بکن قبلش تو قر قر

 
* گاه شمار همانا امروز را سالگرد این دیوان شمارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 23:33  توسط بابا بهروز عریان  | 

× 159

خدایا آرزو کردُم برایت     به روی کاغذی دادُم برایت

برآورده نکردی هم نکردی     به DHL فرستادُم برایت


از سوی آن فرهنگ باز بزرگ، آن عکاس و نویسنده و طنزباز و خبرباز رفیق، آن صندلی عزیز دعوتی رسید برای هویج تا آرزو نویسد مر شب عید را. این باشد:

1. برای دنیا، آرزو می کنم همین طور با سرعت ادامه دهد و فکر ایستادن و جنگ و از این جنگولک بازی ها به سرش نزند.
2. برای مردمم، آرزو می کنم یک شب را بدون تشویش سر به بالین بگذارند و تصور کوچکی از ثبات برایشان فراهم شود.
3. برای دوستانم، آرزوهایشان آرزوی من هم هست. (رجوع شود به شماره 5)
4. برای خویشانم، آرزو می کنم تا زمان جدایی، هرگاه که باشد، همین گونه نزدیک و دوست و "همه جوره" که برای هم هستیم، بمانیم.
5. و برای خودم، آرزو می کنم 70% همه ی آرزوهایم برآورده شوند و باقی هم بماند برای جذابیت زندگی.

و به چالش می خوانم آلیس و سوزانا و کرم کتاب و رگبار و اندیشه و اسموسیس جونز را و همچنین بلفی و مهرنوش و بهرنگ و قصه های عامه پسند و سانی و محمد جاوید و عطا صادقی را.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 13:52  توسط بابا بهروز عریان  | 

× 158

خدایا آتِشی دیدُم که بی سوست     در این آتش زنی مویش دو گیسوست

بسوزه قلبش از گرمای آتش     کبابش آخ ولی پر درد و بی بوست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 15:52  توسط بابا بهروز عریان  | 

× 157

برادر با برادر کی شود دوست     اگر اِسکِن نباشد تن شود پوست

مَدِه گاوت به چندین دانه ای یار*     که گاوت بهتر از صد یار زِرگوست

* اشاره به رفیق جک و ساقه لوبیا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 20:2  توسط بابا بهروز عریان  |